نولي تعاريفي چند از سياست را بيان نموده كه عبارتند از:

سياست «هنر استفاده از امكانات است»، يعني بيان ماهيت اشياء و اموراست و بايد جامع و مانع باشد، جامع يعني همه موضوعاتی كه در تعريف مي‌گنجند، درباره آن توضيحي داده شود، مانع باشد

2ـ سياست «حكومت كردن بر انسانهاست»، گايتانوموسكادر مورد رابطه كساني كه حكومت مي‌كنند و كساني كه بر آنها حكومت مي‌شود، ميان فرمانروا و فرمانبردار بحث مي‌كند كه اين رابطه مركز زندگي سياسي است. اگر سياست را فقط حكومت كردن بدانيم، آن را فقط به قوه حاكمه محدود كرده‌ايم درحالي كه در سياست انواع و اقسام نيروها، توانش‌ها، مبارزه‌ها، حمايت‌ها، وحدت و همبستگي‌ها، پشتيباني‌ها و...

3ـ سياست «مبارزه براي قدرت است»، هرچه جلوتر مي‌رويم

4ـ سياست «يعني دانستن اينكه چه كسي مي‌برد، چه مي‌برد، چه موقع مي‌برد، چگونه مي‌برد و چرا مي‌برد»، اين تعريف هارولدلاسكي از سياست است و بسيار قابل فهم و روشن است. با اين تعريف سياست تا حد زيادي قابل درك است، يعني در سياست يكسري منابع و منافعي در جامعه وجود دارد كه ما مي‌خواهيم بفهميم اين منابع كجا رفته، چگونه يك نفر بيشتر برده؟ چرا؟ با چه انگيزه‌اي و... سياست اينجا به معناي برد و باخت در زمينه منافع و منابع و امكانات جامعه است

5ـ سياست «توزيع آمرانه ارزشهاست»، از نيکسون آمريکايي كلمه توزيع ترجمه عبارت Athoritative، از نظر وي هر چيزي كه آدم‌ها بخواهند آن را بدست آورند و براي آن با يكديگر رقابت كنند، تلاش كنند، ائتلاف و همكاري كنند ارزش است اعم از پول، ثروت، احترام، قدرت بدني و...

منظور در اينجا چيزهايي كه در جامعه ما ارزش تلقي می‌شود، نيست. ارزش‌ها همه آن چيزي است كه آدم‌ها به خاطر آن صلح، دشمني، دوستي و... مي‌كنند. (ازدواج، دوست داشته شدن، ثروت، شغل، نوشتن مقاله

 مثلاً همه آدم‌ها نمي‌توانند ميلياردر باشند. توزيع ارزش‌ها به‌طور خودبه خودي اتفاق نمي‌افتد مثلاً خود به خودي فردي مشهور نمي‌شود. اين‌گونه است كه وقتي كسي بدست‌آورد ديگري آن را از دست داده است با توجه به حديث حضرت علي(ع) كاخي نيست مگر آنكه كوخي كنار آن باشد. ترجمه آمرانه براي Athoriti خيلي دقيق نيست.

توزيع آمرانه يعني توزيع مبتني بر قدرت و اقتدار. با نگاه به نحوه توزيع ارزش‌ها در جامعه مي‌توان عملكرد نيروي توزيع‌كننده را بررسي كرد، آيا عادلانه عمل كرده اند؟

توزيع آمرانه ارزش‌ها يعني اينكه در سياست هدف ما فهميدن آن است كه ارزش‌ها در جامعه چگونه توزيع و تقسيم مي‌شود و به هر كسي چقدر مي‌رسد؟ و چه چيزي باعث مي‌شود به هر كس چقدر برسد؟ چه چيزي تعيين‌كننده سهم هر كس مي‌باشد؟ چه نيرويي و چه قدرت‌هايي سهم هر كس از منابع را تعيين مي‌كند؟ بنابراين «فعاليت‌هايي كه مستقيم يا غيرمستقيم با كسب قدرت دولت و تحكيم قدرت دولت و استفاده از قدرت دولت همراه است»

 علم سياست: ‌رشته‌اي از آگاهي اجتماعي است كه وظيفه آن شناخت منظم اصول و قواعد حاكم بر روابط سياسي ميان نيروهاي اجتماعي در داخل يك كشور و روابط ميان دولتها در عرضه بين‌المللي است. سياست  رشته‌اي از علوم اجتماعي است. تعريفی که اکثر علمای سياست قبول دارند: مبارزه برای قدرت. كه سياست را اينگونه تعريف مي‌كند: توليد، توزيع و مصرف قدرت سياسي در جامعه به منظور كسب امكانات منابع و منافع يا همان ارزش‌هاي آقای ايستون.

قدرت سياسي يعني قدرتي كه منابع و منافع را در جامعه بين انسان‌ها تقسيم مي‌كند، سياست علم قدرت و قدرت علم واداشتن انسان‌ها به اطاعت است.

قدرت: به معناي توانايي انجام كار است. در وجه اجتماعي قدرت يعني در شرايطي كه در رابطه اجتماعي بين انسان‌ها بکارمی رود و عمل مي‌كند، قدرت اجتماعي به معناي قدرتي است كه فردی بتواند ديگري و يا ديگران را به اطاعت وادار كند. راه‌هاي مختلف براي وادار كردن ديگران به اطاعت وجود دارد. (تشويق، تنبيه، زور، قانون، محبت، سلسله مراتب و...) طيف گسترده‌اي از راههای واداشتن وجود دارد. براي وادار كردن به اطاعت براي انسان‌هاي مختلف شيوه‌هاي گوناگوني وجود دارد. با همسر، فرزند، دوست و همكار به شيوه‌هاي مختلفي مي‌توان عمل كرد اما در همه اين موارد ما در حال اعمال قدرت هستيم. حال چرا افراد از ما اطاعت ميكنند: در بسياري از مواقع ما از كسي اطاعت مي‌كنيم و دليلي نداريم اما علت دارد كه حتي خودمان هم نمي‌دانيم.

وقتي فرزندان  حرف ما را گوش مي‌دهند قدرت سياسي نيست، رابطه ميان پدر و فرزند و... با قدرت سياسي تفاوت دارد. قدرت اجتماعي در بين همه سطوح جامعه وجود دارد ولي قدرت سياسي خاص است و شامل هر نوع اطاعت و فرمانبري نمي‌شود.

در يك جامعه سياسي، قدرت سياسي، همه قدرت‌هاي ديگر را مشروط مي‌كند و همه قدرت‌هاي ديگر تابعي از قدرت‌هاي سياسي هستند و مي‌توان گفت همه قدرت‌هاي اجتماعي زيرمجموعه قدرت سياسي هستند. قدرت سياسي است كه مي‌تواند رابطه بين قدرت مدير با كاركنانش را در همه سازمان‌ها، قدرت قانون با همه كساني كه ذيل قانون هستند، قدرت همه كساني رو كه يك تيم فوتبال را اداره مي‌كنند، قدرت كساني كه كارخانه دارند، را معين می کند.  همه اين قدرت‌ها (موارد مثال) تا آنجايي است كه بايد قوانين مربوط به بيمه، بازنشستگي را رعايت كنند و نمي‌تواند از قوانين حكومتي سرپيچي كند.

ويژگي‌هاي قدرت سياسي:

1. عموميت و جامعيت در جامعه دارد. در عين اينكه مي‌تواند در سطح بين‌الملل از سطح جامعه فراتر برود ولي در خود جامعه بالاترين قدرت است.

2. اين قدرت همه قدرت‌هاي بعد از خودش را تابعي از خود مي‌كند. و آنها را محدود و مشروط مي‌كند يا مي‌تواندمشروط بكند اگر بخواهد. ممكن است در برخي مواقع قدرت سياسي در رابطه‌هاي قدرت بين اعضاء جامعه ساكت باشد ولي اين به اين معنا نيست كه توانايي اعمال قدرت و نظر به او را نداشته باشد، ممكن است خود اين سكوت بخشي از سياست صاحبان قدرت باشد. (همانند پدري كه درباره درس خواندن پسرش اعمال قدرت نمي‌كند چون مثلاً روش پسرش را مي‌پسندد و نيازي به اعمال قدرت ندارد.)

قدرت سياسي نوع خاصي از قدرتي كه در سطح شكل زندگي اجتماعي وجود دارد و روابط ميان اعضاء، افراد و گروه‌هاي جامعه را تعيين مي‌كند.

يكي از تعاريف بسيار مهم که در حوزه كشورهاي آنگلوساكسون بخصوص آمريكا و كانادا بسيار رايج است و تحت تأثير پارادايم رفتارگرايي است.

رفتارگرايي پارادايمي علمي است كه از حداقل سه تا چهار دهه پيش در آمريكا شروع شده و امروزه در بيشتر حوزه‌هاي علوم اجتماعي رشد كرده است. بدين معنا كه ما اگر بخواهيم پديده‌هاي اجتماعي را درك كنيم بايد به بررسي رفتار بپردازيم، رفتار موضوع اصلي مطالعه علوم اجتماعي بايد باشد. در اقتصاد به رفتار اقتصادي بايد بپردازيم. از نظر علمي ما به نيات و اهداف پنهان آدمها نميتوانيم دسترسي پيدا كنيم و فقط رفتار بيروني آنها را ميبينيم. بايد به انسان به عنوان جعبه سياه نگريست كه نمي‌دانيم درون آنها چه مي‌گذرد. براي ما مهم نيست درون انسان‌ها چه مي‌گذرد و آنچه مهم است نمود بيروني رفتار آنهاست و اينکه ببينم هر پديده و انگيزشي كه به آدمها وارد ميشود او به صورت چه رفتاري واكنش نشان ميدهند. بنابراين در علوم مختلف ما بايد به رفتار توجه كنيم.

براساس اين پارادايم تعريف بيشتر دانشمندان علوم سياسي درباره علم سياست اين است:

سياست عبارتست از مطالعه رفتارهاي انسان‌ها در حوزه سياسي. اينكه انسان‌ها در واقع در روابط و مناسبات خودشان چه رفتارهايي  بروز مي‌دهند و هر نوع كنشي چه واكنشي ايجاد مي‌كند و اعمال و رفتار انسان‌ها كجاها، چگونه و چرا بر ساير پديده‌هاي اجتماعي اثر مي‌گذارد. از نظر اينها تعريف سياست يعني تعريف رفتار سياسي افراد، جناح‌ها، نخبگان، احزاب و گروه‌ها، حاكمان، قانون‌گذاران. در اين تعريف رفتار و رفتارشناسي هدف و موضوع هم سياست است علاوه بر اين تعريف ديگري هم در فرانسه است که سياست را جزئي از جامعه‌شناسی به حساب مي‌آورند. و سياست را جزيي از جامعه‌شناسي سياسي حساب مي‌كنند، موريس دورژه سياست را يك فعاليت جمعي اجتماعي مي‌داند كه دو وجه دارد، او مي‌گويد سياست يك سكه دو رو است و او را به خداي دوچهره يوناني ژانوس شبيه مي‌داند كه چهره‌اي خندان و در پشت آن چهره‌اي عبوس و خشمگين دارد. اين خداي دو چهره در شرايط مختلف چهره های مختلفي از خود نشان مي‌دهد. دوورژه مي‌گويد سياست دو كار مي‌كند. جايي سياست وسيله‌اي مي‌شود براي ايجاد ائتلاف، وحدت ملي، يگانگي و يا وحدت و مهرباني بين گروه‌ها دارد. در جامعه، هم‌پيماني احزاب، گروه‌ها حتي ملت‌ها و... دارد. (جايي كه سياست موجب نزديك شدن مي‌شود اين خداي دو چهره از چهره دوست داشتني خود استفاده كرده است، اما چهره دوم برعكس اولي پر از خشم و كينه است، جنگ دو ملت، تقابل احزاب، تقابل تروريست‌ها با مردم و ملت‌ها، جنگ نخبگان و... جنگ، تعارض، كشمكش، خشونت، چهره ديگر سياست است.

 

در هر دو صورت انسان‌ها به سياست نياز دارند.

هر فعلی دو چهره دارد: 1. مهربان، متحدكننده، رحمت‌آفرين 2. خشونت، درگيري، نزاع، كشمكش، جنگ.

از نظر دورژه سياست چيزي است كه رابطه بين 1 و 2 را در زندگي جمعي شكل مي‌دهد. اين تعريف هم اشكالاتي دارد نمي‌گويد سياست چرا و چگونه اين كارها را انجام مي‌دهد اما تعريف خوبي است.

فلسفه مضاف: فلسفه‌هایی که در مورد یک موضوع خاص از کاربرد عقل استفاده می‌کند فلسفه مضاف نامیده می‌شود. مانند: فلسفه اخلاق، فلسفه هنر، فلسفه سیاست و...

 

تفاوت فلسفه سیاست با فلسفه سیاسی

فلسفه سیاست، فلسفه‌ای است که به علم سیاست می‌پردازد و امکان‌پذیر بودن، چیستی، اهداف و روشهای علم سیاست را مطالعه و بررسی می‌کند.

فلسفه سیاسی، فلسفه‌ای است که می‌کوشد با استفاده از ابزار عقل و خرد بشری در حوزه سیاست به سؤالات سیاسی بزرگ جواب دهد. به عبارتی دیگر تلاشی است عقلانی برای توضیح و توصیف سیاست و پدیده‌های سیاسی و ماهیت جامعه سیاسی.

 

تشابه و تفاوتهای فلسفه سیاسی با نظریه سیاسی

ـ تشابه: هردو با کاربرد عقل و عقلانیت سرو کار دارند:

ـ تفاوت‌ها:

1.     فلسفه سیاسی از فلسفه به مفهوم عام ناشی می‌شود.

2.     فلسفه سیاسی در کلی‌ترین سطح بحث می‌کند

3.     اما نظریه سیاسی جزئی‌نگر است. مثلاً به بخشی از ماهیت سیاست می‌پردازد.

 

فصل پنجم: دولت ـ ملت

Nation از واژه nation  به معنی اجداد گرفته شده است. در نظر متفکران فرانسوی ملت ریشه در دو چیز دارد:

1-  خاطرات گذشته خاطرات مشترکی که یک گروه از مردم در طول تاریخ داشته‌اند به تدریج به آنها هویتی می‌دهد. مثلاً خاطرات ایرانی‌ها این هویت را به آنها می‌دهد که خود را ایرانی بنامند.

2-  آرزوهای مشترک: امتداد همان خاطرات مشترک است برای آینده. مثلاً آرزوی مردم ایران دستیابی به انرژی هسته‌ای است.

در نظر متفکران آلمانی: ادبیات، فرهنگ و تاریخ را در نژاد برتر می‌داند. خون و نژاد مشترک؛ در نهایت منجر به نژادپرستی می‌گردد.

 

عوامل عینی پیدایش ملت:

نژاد و خویشاوندی، اشتراک دین، اشتراک زبان، بستگی‌های جغرافیایی، بستگی‌های مشترک اقتصادی، تاریخ یا سنت‌های مشترک.

-   نژاد و خویشاوندی: اگرچه نژاد و خون در شکل‌گیری برخی از ملت‌ها نقش داشته‌اند اما امروزه به دلیل آنکه نژاد خالصی وجود ندارد ملت‌های امروزین از مردمان متعلق به گروه‌های نژادی و قبیله‌ای گوناگون تشکیل شده‌اند.

-   اشتراك دين: دین عامل پیونددهنده‌ی مهمی بوده و می‌تواند باشد و درگذشته در همبستگی ملت‌ها نقش مهمی داشته است.اما نمی‌توان دین را یک عامل عینی ضروری تلقی نمود. (مثلاً در جوامع سکولار اینگونه نیست)

-   اشتراك زبان: زبان نیز عامل مهمی برای پیوند ملتهاست. از آنجایی که زبان وسیله ارتباط بین ملتهاست می‌تواند در شکل‌گیری عوامل فرهنگی و قوام ملت موثر باشد. اما لزوماً کافی نیست.

-   تاريخچه دولت: پولیس در یونان باستان به معنی دولت در شهرهای کوچک بوده است.در زمان قرون وسطی واحدهای سیاسی شامل یک حاکم (فئودالیه)و مردم به عنوان رعیت آنها بودند.این حکام خودمختار بودند.

 

تحولاتی موجب تشکیل ملتها شد

رشد دریانوردی و بازرگانی باعث شد ثروت زیادی از هند و چین و امریکا به اروپا منتقل شود. شهرهای کوچکی در اروپا به نام بورژ یا بورگ وجود داشت که مردم و فئودالها برای رفع نیازهای غیرکشاورزی و داد و ستد به آنجا می‌رفتند. بورژواها پیشهگرانی بودند که در بین این شهرهای برای داد و ستد در تردد بودند.(بیزینس)

پیشه‌وران برای کسب ثروت بیشتر کارگاههای کوچکی را راه‌اندازی نمودند که منیوفکچر (manucture) نامیده می‌شدند. لکن پیشه‌وران از امنیت کافی برخوردار نبودند و فئودالهای مختلف مخاطراتی را برای آنها ایجاد می‌کردند. پادشاهان نیز به دلیل آنکه از سوی فئودالها ثروتشان تأمین می‌شد از قدرت و اختیار لازم برخوردار نبودند. لذا پیشهوران و پادشاهان در مقابل فئودالها متحد شدند و این آغاز راه ایجاد دولتها بود. امروزه دولت به معنای سیاسی همان معنی کشور را می‌دهد.

 

عناصر تشکیل دهنده دولت

1)جمعیت    2)حکومت  3) سرزمین    4) حاکمیت (انحصار قدرت)

1) مردم یا جمعیت: قطعاً عده بسیار زیادی از مردم عنصر اولیه و بنیادی موجودیت دولت خواهند بود. افلاطون 5040 نفر را مطلوب می‌داند.

-   کمیت: جمعیت زیاد یا کم همیشه سبب توان و کامیابی دولت نمی‌شود. مثلاً اگر دولت در جمعیت زیاد نتواند منابع و نیروی انسانی را مدیریت کند با بحران مواجه خواهد شد.

-       کیفیت: سواد، اخلاق، ترکیب سنی جمعیت، توانمندی‌ها.

-       سرزمین: دولت بایستی دارای سرزمین معینی باشد. مسائل جغرافیایی از تاثیر بسزایی در دولتها برخوردارند.

-   وسعت و وجود منابع طبیعی: می‌تواند از سویی موجب رشد دولت‌ها شود و از سویی از طرف بیگانگان مورد طمع قرارگرفته و تهدید بحساب آید.

 

حکومت

شکل سازمان‌یافته بیرونی اراده و خواست یک ملت است. ماهیت حکومت همه جا یکسان و مبتنی بر اطاعت است.

حاکمیت

تاریخچه حاکمیت: نتیجه همکاری بورژواها و پادشاهان تشکیل دولتهای ملی بود لکن به دلیل نزاع‌های بسیار زیاد سران کشورها تصمیم گرفتند از بی‌نظمی‌ها و خونریزی‌های نابجا جلوگیری کنند. در نتیجه در جلسه ای با عنوان وستفالیا توسط سران تشکیل شد و این موضوع که هر ملتی دارای یک سرزمین و جمعیت مشخصی است که مردم آن کشور فقط حق حکومت بر آن را دارند.

حاکمیت: حقی است که یک ملت برای تعیین سرنوشت خود دارند و فقط خود هر ملتی حق تسلط بر خود را دارند. حق حاکمیت یک ملت با اشغال، تجاوز و ... از بین نمی‌رود.

 

 

 

 

 

جلسه هفتم و هشتم

تفاوت‌هاي دولت و حكومت

دولت

حكومت

ـ يك كل است

ـ فقط بخشي از دولت، يعني ماشين كار آن است.

ـ انتزاعي است

ـ مشخص و واقعي است.

ـ همه مردم عضو آن هستند

ـ تنها بخش كوچكي از كل جمعيت در ارگانهاي گوناگون آن شركت مي‌كنند

ـ كم و بيش دائمي است

ـ تغيير مي‌كند

ـ دولت به شكلي از حكومت نيازمند است. دولت را بي‌حكومت نمي‌توان متصور شد

ـ حكومت در وسيع‌ترين مفهوم، بيش از دولت و نيز جدا زا دولت وجود داشته است

ـ حاكميت، صفت دولت است

ـ در عمل، همه حكومت‌ها، تابع محدوديت‌هاي گوناگون حقوقي و عملي هستند

ـ در برخي از كشورها، گمان نمي‌رود اتباع شكايت يا ادعاهاي حقوقي عليه دولت داشته باشند

ـ افراد ممكن است شكايت و نيز ادعاهايي عليه برخي ارگانهاي حكومت يا عليه مأموران حكومتي داشته باشند

تفاوت‌هاي ملت و دولت

دولت

ملت

ـ دولت در نتيجه وجود عوامل عيني معين، از همه مهم‌تر استقلال سياسي مشخص مي‌شود

ـ ملت در نتيجه وجود عوامل عيني گوناگوني مشخص مي‌شود كه سبب پيدايش اجتماع تاريخي باثبات شده‌اند

ـ مردم يك دولت ممكن است متعلق به يك ملت باشند يا نباشند

ـ ملت ممكن است موجوديت سياسي مستقلي داشته باشد يا بخشي از يك دولت بزرگتر چندمليتي را تشكيل دهد. برخي ملتها هم ممكن است در بيش از يك واحد سياسي تقسيم شده باشند، مانند كره‌اي‌ها

ـ دولت، نهادي سياسي ـ حقوقي است

ـ ملت، پديده‌اي تاريخي ـ سياسي و فرهنگي است

ـ دولت لزوماً محصول تكامل تاريخي نيست. ممكن است از يك اجتماع سياسي گسترده‌تر تجزيه شده باشد يا از ادغام اجتماع‌هاي كوچك به وجود آمده باشد

ـ ملت، محصول زندگي مشترك طولاني مردم است.

ـ در هر زمان، دولت سرزمين مشخصي دارد. اما سرزمين آن ممكن است در نتيجه زور يا توافق تغيير كند

ـ ملت كه از لحاظ تاريخي جماعتي باثبات است، بنا به اراده بزرگ و كوچك نمي‌شود. چنين اتفاقي نيازمند دوره به نسبت طولاني و نيز شرايط و اوضاع متجانس است. حتي در چنين وضعيتي هم ممكن است ملت تغيير نكند

ـ حتي در دوره باستاني تاريخ بشر، دولت وجود داشت

ـ ملت، در دوره عصر جديد، در نتيجه درآميزي كلان‌ها، قبيله‌ها و گروه‌هاي نژادي، زيرفشار شيوه توليد در حال سرمايه‌داري پديدار شد.

مفاهيم جديد علم سياست

از جمله مفاهيم اصلي علم سياست : ايدئولوژي، قدرت، اقتدار، مشروعيت، نوسازي، فرهنگ سياسي، جامعه‌پذيري سياسي، توسعه سياسي و تحرك اجتماعي

قدرت

مفهوم قدرت، مفهوم اساسي نظريه جديد سياسي است. در واقع دشوار است كه معناي دقيقي از قدرت به دست داد. در واقع تعريف در مورد قدرت وجود ندارد. واژه قدرت را نيز گاهي با واژه اقتدار، نفوذ، زور و اجبار يا ترغيب مترادف دانسته‌اند. اما برخي از پژوهشگران سياسي بسته به ايدئولوژي و جهان‌بيني خود قدرت را اينگونه تعريف كرده‌اند:

مورگنتا: توانايي انسان بر ذهن‌هاو اعمال ديگران، قدرت است.

دال: قدرت رابطه‌اي ميان بازيگراني است كه در آن، بازيگري ديگر بازيگران را به عملي وامي‌دارد كه در غير اين صورت آن عمل را انجام نمي‌دادند.

لاسول: قدرت، مشاركت در تصميم‌گيري و رابطه‌اي ميان فردي است.

هربرت گلدهامر و ادوارد شيلد: قدرت توانايي تأثير گذاردن بر رفتار ديگران بنا به هدفهاي يك شخص است.

از تعاريف فوق سه انديشه در مفهوم قدرت است:

1.     قدرت، توانايي تحميل اراده است به رغم مقاومت ديگران

2.     قدرت، رابطه دارندگان اقتدار و تابعان آن است.

3.     قدرت، مشاركت در تصميم‌گيري است.

 

ويژگي‌هاي قدرت

لاسول و كاپلان ويژگي‌هاي قدرت را چنين مي‌دانند:

قدرت مبتني بر روابط است: يعني قدرت هميشه با فرض وجود ارتباطات انسان امكان‌پذير است و در جوامع انساني موجود مي‌باشد. ماكس وبر مي‌گويد قدرت رابطه ميان افراد و رابطه ميان فردي است و رابطه بايد بين انسانها وجود داشته باشد تا قدرت معني بگيرد و هميشه اين رابطه دوسويه است يك سويه به سمت فرمانده و يك سويه به سمت فرمانبر يا زيرسلطه است. و همواره در هر رابطه‌اي كه قدرت وجود داشته باشد مسأله به اطاعت واداشتن ديگران مطرح است كه تعريف بنيادي سياست امكان‌پذير مي‌شود.

قدرت نسبي و وابسته به موقعيت است: يعني قدرت مطلق نيست؛ نسبي است. اگر يكي داراي قدرت است، بايد يكي ديگر آماده باشد كه قبول كند آن را كار ببرد. رابطه قدرت با گذشت زمان دگرگون مي‌شود.

دو جنبه قدرت: 1ـ واقعي و 2ـ بالقوه. منظور از قدرت واقعي، قدرتي است كه شخصي يا گروهي يا ... در عمل آن را به كار مي‌برد. قدرت بالقوه، قدرتي است كه نيروهاي اجتماعي ـ سياسي قادر به اعمال آن هستند اما به دلايل خاصي آن را اعمال نمي‌كنند. و قدرت بالقوه شايد بيشتر و قوي‌تر از قدرت بالفعل باشد مثل دولت داراي بمب اتم.

چند ويژگي نيز توسط رابرت دال و كارل دويچ مطرح شده كه عبارتند از:

4ـ قدرت، توانايي نفوذ بر ديگران: توانايي نفوذگذاري بر ديگران از ويژگي عمده قدرت است. نيروهاي اجتماعي ـ سياسي وقتي داراي قدرت هستند كه بتوانند بنا به خواست خود تغييري در رفتار ديگر نيروهاي اجتماعي ـ سياسي بوجود آورند.

5ـ قدرت با ضمانت اجرا: قدرت بايد داراي ضمانتاجرايي باشد. قدرت تهي از ضمانت اجرا يااجبار را نمي‌توان قدرت ناميد. به گفته دال، هر كه مجازاتهايي بر مردم مقرر مي‌كند، در هر جامعه‌اي مهم دانسته مي‌شود.

هدفداري قدرت: قدرت براي دست يافتن به هدفها و مقادي اعمال ميشود، در غير اين صورت بي‌اثر خواهد بود. به گفته كارل دويچ اراده بدون قدرت بي‌تأثير است.

چند نكته ديگر كه در كتاب نيست مطرح مي‌شود : قدرت به طور بالفعل در حال افزايش و يا كاهش است و در حالت عادي ثابت نيست. و وجه ديگر قضيه اين است كه چون اعمال قدرت هميشه دو طرف دارد بنابراين ميزان افزايش قدرت يك طرف منجر به كاهش قدرت طرف ديگري مي‌شود.

و اين عامل باعث مي‌شود قدرت سياسي دائماً درصدد افزايش باشد مثال گلوله برفي كه در طول زمان آب مي‌شود اما اگر بخواهيم كاهش نيابد از كوه كه سرازير مي‌شود بزرگتر مي‌‌گردد. بنابراين قدرت هم اگر افزايش پيدا نكند به سمت كاهش و تضعيف مي‌رود. يعني قدرت‌طلبي در ذات سياست است.

و اگر در جهت افزايش، قدرتِ بيشتر نكنيم به دو دليل قدرت كاهش مي‌يابد: اولاً چون قدرت ديگران افزايش پيدا مي‌كند قدرت نسبي شما كاهش پيدا مي‌كند.

دوماً چون ديگران براي افزايش قدرت خود از منابع اجتماعي مشترك استفاده مي‌كنند بخشي از منابع مورد استفاده آنها از قدرت ما كم مي‌شود.

نتيجتاً قدرت سياسي موجود يا در حال كاهش يا در حال افزايش است و هرگز به صورت ثابت و استاتيك باقي نمي‌ماند.

منابع قدرت

موارد زير منابع قدرت فردي و اجتماعي‌اند:

1.     دانشدر جامعه آگاه هيچ رهبري به قدرت دست نمي‌يابد مگرآنكه مجهز به دانش درست و مناسب 

2.     سازمان؛ في‌نفسه قدرت است.

3.     موقعيت‌ها؛ كه سرچشمه قدرت است اعم از اقتصادي، اجتماعي و ديني

4.     اقتدار؛ كه به معني قدرت مشروع است.

5.     مهارت؛ كه بر قدرت فردي مي‌افزايد.

6.     ايمان؛ يك رهبر براي دائمي كردن قدرت فرد نيازمند برخورداري است از ايمان عمومي.

7.     رسانه‌هاي جمعي؛ كه منابع مهم قدرت هستند چون بر افكار عمومي تسلط دارند.

 

منابع قدرت دولت

منابع قدرت دولت شامل دو بخش است: منابع محسوس و منابع نامحسوس

1.  منابع محسوس: منابع محسوس را مي‌توان به راحتي از لحاظ كمي بررسي يا با واژه‌هاي مشخص بيان كرد. مانند: جغرافيا، وسعت سرزمين، منابع طبيعي، توان اقتصادي، توان نظامي و جمعيت.

2.  منابع نامحسوس: منابع نامحسوس در تعيين قدرت ملي اهميت دارند. اين منابع را براحتي نمي‌توان به صورت كمي درآورد يا خيلي مشخص كرد، زيرا در اساس داراي خصلت كيفي‌اند. مانند: كيفيت رهبري و حكومت ملي، اراده تخصيص منابع، به دست يافتن بر هدفهاي ملي، روحيه، انضباط، لياقت و كيفيت نيروهاي مسلح، توان بالقوه اتحاد دولت و سطح آگاهي سياسي در ميان مردم.

مترادف‌هاي قدرت

1ـ قدرت و نفوذ: قدرت با نفوذ برابر نيست. به گفته دال نفوذ عبارت است از: «رابطه ميان بازيگران است كه در آن يك بازيگر، بازيگران ديگر را وادار مي‌كند به طريقي كه خواست خود آنها نيست عمل كنند.» مثال: بچه بر رفتار والدين خود نفوذ دارد.

تفاوت نفوذ با قدرت چيست؟

نفوذ تفاوتي با قدرت دارد كه هنري كسينجر وزير خارجه اسبق آمريكا به آن علاقه داشت و تفاوتش با تعبير قدرت اين است كه عنصر اصلي قدرت توانايي تغيير رفتار ديگران علي‌رغم ميل خودشان مي‌باشد و اغلب اوقات در قدرت شكلي از اعمال زور و فشار و وادار كردن طرف مقابل به انجام كار وجود دارد ولي در نفوذ تغييراتي در ذهنيت و تفكر طرف مقابل ايجاد مي‌شود تا آنگونه كه ما مي‌خواهيم رفتار كند و يا رفتاري كند كه نتايج آن رفتار براي ما مطلوب است اگرچه به معني اطاعت كردن از ما نيست.

تمايز بين مفهوم قدرت و نفوذ

1.  در قدرت بحث توانايي تغيير رفتار برغم مخالفت طرف مقابل است اما در نفوذ توانايي تغيير ذهنيت از منفي به مثبت مي‌باشد. در نفوذ مخالفت تبديل به موافقت مي‌شود ولي در قدرت نيازي به موافق كردن طرف ديگر نيست.

2.  در قدرت به اطاعت واداشتن مهم است ولي در نفوذ فقط تغيير ذهنيت و از آنجا به تغيير رفتار نياز است حتي اگر شكل اطاعت نداشته باشد.

قدرت و اقتدار

اغلب اقتدار را با قدرت مترادف مي‌دانند اما اين دو متفاوتند. به اعتقاد بسياري از متفكران سياسي اقتدار :

قدرت نهادي شده است، در چنين حالتي قدرت وجود ندارد، بلكه حق آن نهاد براي اعمال قدرت وجوددارد.

-       قانون به اقتدار مربوط است نه به قدرت.

-       اقتدار جلوه و سيماي قدرت در موقعيت‌هاي گروه سازمان يافته است.

-       اقتدار حق مشروع براي نفوذگذاري يا هدايت رفتار ديگران است.

-   اقتدار نيز مانند قدرت وسيله رهبري ديگران است ما برخلاف قدرت، پايه آن زور و مجازات نيست، بلكه مشروعيت و قانونيت است.

بنابراين قدرت مديري بر كاركنان، آموزگاري بر شاگردان به اقتداري كه دارند بستگي دارد.

قدرت بر توان يا توانايي دلالت دارد، در حالي كه اقتدار حق نفوذگذاري بر رفتار ديگران معني مي‌دهد.

بنابراين اقتدار از قدرت متمايز است.

 

اقتدار

واژه اوتوريته به معني اعتبار قوانين مصوب مردم بوده و سناي روم آن را به تصويب رسانده به نام اقتدار.

ولي كساني مثل ماكس وبر تعريف متفاوت ارائه داده‌اند. اقتدار رابطه نزديك با قدرت و نفوذ دارد و اقتدار مساوي است با قدرت. به علاوه نفوذ و قدرت گاهي وقتي اعمال مي‌شود اطاعت مي‌آورد ولي منهاي رضايت است.

قدرت توانايي به اطاعت واداشتن ديگران است و اين به اطاعت واداشتن ديگران گامي بدون رضايت است كه در اين حالت قدرت به زور تبديل مي‌شود.

اقتدار عبارت است از قدرت + رضايت. يعني در قدرت اعمال زور و سلطه براي به اطاعت واداشتن وجود دارد. اما در اقتدار هم رضايت و مشروع بودن اعمال قدرت وجود دارد. بنابراين اعمال قدرتي كه با رضايت باشد اقتدار ناميده مي‌شود. مثل رهبري امام خميني

حال به رابطه‌اي مي‌رسيم كه بسيار مهم مي‌باشد در قدرت سياسي در رابطه بين قدرت و اقتدار ما مفهومي به نام زور و مفهومي به نام مشروعيت داريم و اقتدار تركيبي از آن دو مي‌باشد. و حاكمي كه هر چه به سمت اعمال قدرت با زور برود از مشروعيت او كاسته مي‌شود و برعكس. و بين كاربرد زور و رهبران مشروعيت رابطه معكوس وجود دارد هر چه اقتدار نظام سياسي بيشتر باشد مشروعيت بيشتري دارد و ميزانش به اتكا به زور كمتر مي‌شود و اقتدارش مي‌گويند افزايش پيدا كرده است.

توسل به زور هم ناشي از كاهش مشروعيت و هم خود به كاهش مشروعيت كمك مي‌كند. ما با مشروعيت كامل و زور مطلق روبرو هستيم در چنين وضعيتي هر چقدر مشروعيتش را افزايش دهند ميزان توسل به زور كاهش مي‌يابد و در نتيجه اولا: هزينه اعمال حاكميت كاهش مي‌يابد. ثانياً آثار منفي حكومت كمتر شود. ثالثاً از همه مهم‌تر افزايش قدرت به معناي واقعي مي‌باشد. و ما در وضعيت واقعي، وضعيت كمال را نداريم و بعضي مشروعيت بيشتر و بعضي با زور بيشتر اعمال حاكميت مي‌نمايند. و ممكن است به جايي برسد كه اعمال زور به تنهايي براي به اطاعت واداشتن كافي نباشد در اينجا انقلاب پديد مي‌آيد و اگر افزايش مشروعيت يابد به سمت ثبات و پايداري امنيتي ميرود و در واقع برعكس هم مي‌باشد و حكومت‌هاي داراي مشروعيت با زور كامل و صدردصد نداريم.

نتيجتاً ما در عالم واقع حكومت‌هايي نداريم كه صددرصد مشروعيت كامل داشته باشند و يا صددرصد از زور استفاده بكنند و حتي زورگوترين حكومت‌ها هم درصدي از مردم را همراه خود دارند و مشروعيت براي آن حكومت قائل هستند و در حالت ديگر حتي اگر امام زمان هم ظهور كنند عده‌اي به مخالفت مي‌پردازند.

بنابراين عملاً رسيدن به دو سر طيف امكان‌پذير نيست چون اگر به سمت افزايش زور برويم در نهايت ما به وضعيت انقلابي مي‌رسيم كه نهايت اعمال زور با كمترين مشروعيت باعث مي‌شود رژيم حاكم ديگر نتواند ادامه دهد، در مقابل معمولاً در يك وضعيت سياسي مداوم رژيم‌هاي سياسي در منطقه مياني هستند، تنها چيز مهم اين است كه اين دو وضعيت فقط دو سر طيف سياست هستند يعني در هنگام شروع يك نظام سياسي ما در وضعيت كمال و مشروعيت هستيم و وقتي يك نظام سياسي مي‌خواهد تمام شود ما در وضعيت زور كامل هستيم. مثلاً در انقلاب ايران هر چقدر حكومت پيشين اعمال زور بيشتري نمود مشروعيت آن هم كاهش يافت. امروز در ليبي و بحرين هم همين‌گونه است. و نقطه پايان يك حكومت كاربرد زور و خشونت مي‌باشد. و در هنگامي كه انقلاب شكل مي‌گيرد برغم عدم وجود نهادهاي حكومتي مشروعيت آن حكومت بالاست. مثل امام خميني كه بعد از انقلاب مشروعيت داشت و مردم مديريت را بر عهده مي‌گرفتند تا نهادها شكل گيرند. در نتيجه هر دو وضعيت انتقالي و موقت هستند.

مشروعيت

مشروعيت به معني قانوني بودن يا طبق قانون بودن است. مشروعيت يعني ميزان ويژگي مثبتي كه اطاعت شنوندگان نسبت به صاحب قدرت سياسي و يا مرجع قدرت سياسي قائل هستند و او را براي اطاعت كردن مناسب بر حق اخلاقي و مشروع بدانند و اگر اين اطاعت مبتني بر ترس نباشد مبتني بر عوامل ديگري است. مثلاً به نفع من باشد كه از اين مرجع قدرت فرمانبري كنم پس يكي از دلايل اقناع عقلاني مي‌باشد مورد ديگر اطاعت به خاطر اين است كه من شما را از لحاظ اخلاقي مشروع مي‌دانم و علاوه بر اين ممكن است ناشي از عوامل ديگري باشد. مثلاً قانوني بودن و براساس قانون سركار بودن حكومت و تبعيت از آن حكومت. و البته بعضي مردم به بعضي حكومت‌ها عادت مي‌كنند و به دنبال تغيير آن حكومت مي‌روند. بنابراين مشروعيت سياسي عبارت است از رضايت محكومان به حكومت كردن حاكمان اعم از اينكه اين رضايت به قلب و احساس و ايمان و به دين و به اخلاق يا به عقل و محاسبه‌گري بدون نياز از بكار بردن زور حاكمان مي‌باشد.

 

 

منابع مشروعيت

1ـ سنت: اولين عنصر سنت مي‌باشد يعني يكسري سنت‌هاي اجتماعي، تاريخي، فرهنگي در جامعه وجود دارد كه حاكمان و مردم هر دو به آن سنت احترام مي‌گذارند و از آنها پيروي مي‌كنند. بنابراين تا زماني كه حاكمان سنت‌ها را حفظ مي‌كنند و محكومان به آن سنت‌ها پايبند هستند همديگر را مي‌پذيرند. سنت عامل بسيار قدرتمندي است مثل نظام‌هاي پادشاهي از جمله كشور عربستان.

ـ ويژگي سنت: اين است كه هم نظام حاكم بايد آن را بپذيرد و هم مردم آن نظام را به خاطر آنكه به سنت‌هايشان احترا مي‌گذارند و براساس اصول سنتي به حاكميت رسيده قبول دارند. مثلاً حكومت‌هاي خانداني يا حكومت‌هاي ريش سفيدي و يا حكومت‌هايي كه قدرت از پدر به پسر رسيده است. بنابراين يك نيروهاي ماورالطبيعه كه مردم به آن اعتقاد دارند هميشه پشت سر عاملان سنت وجود دارد و نظام پادشاهي هم به اين دليل از نظر ارسطو نظام شريفي است چون شريفان و نجبا هستند كه با خون پاكشان حكومت‌هاي مشروع و پاكي را تداوم مي‌بخشند.

2ـ قانونيت: در واقع يكي از منشأهاي اصلي مشروعيت حكومت، قانونيت است يعني اينكه قدرتي كه وجود دارد و حاكم است براساس مباني و اصول قانون بنا شده است. و مبناي حق و باطل قانون مي‌باشد و براين اساس حكومت‌هاي مدرن بعد از قرون وسطي اولين حكومت‌هاي مبتني بر قانون هستند و نظام‌هاي دمكراسي نظامي هستند كه هيچ تقدسي ندارد و هيچ سنت الهي و بشري از آن حمايت نمي‌كرده است. و چه چيز باعث مي‌شود مردم يك نظام حكومتي دموكراتيك را به رسميت بشناسند اين است كه مردم با محاسبات و عقلانيت و معتقدند در اين حكومت قانون حكومت مي‌كند و قانون به نفع همه مي‌باشد و اطاعت از اين حكومت به نفع فرمانبران و فرماندهان است.

از نظر متفكران آمريكايي و بخصوص انگليسي‌ها و اروپايي‌ها برترين منشأ همه حكومت‌هاي جديد همين منشأ قانوني مي‌باشد. در واقع انسان و جامعه سياسي وقتي به بلوغ مي‌رسد كه حكومت را به عنوان ابزار نگاه بكند يعني وسيله‌اي به عنوان رفاه و خوشبختي فرد و جامعه و هر نوع چيز ديگري فرع مي‌باشد.

3ـ صفات شخصي ويژه: و اما آخرين منبع و منشأ قدرت مشروع كه نخستين بار توسط كساني مانند سنت سيمون و بعضي متفكران اروپايي مطرح شده است در مورد نقش رهبران در تاريخ مثل لامارك نوشته‌هاي گسترده‌اي دارند درباره اينكه رهبران سياسي در تاريخ چه ميزان نقش عمده‌اي دارند اما مهم‌ترين شخصي كه در اين زمينه مي‌باشد ماكس وبر است. وبر اصطلاحي ابداع نمود كه ما در بررسي اين مفهوم بسيار به آن نياز داريم و مفهومي كاريزما. و كاريزما در واقع يكسري صفات ويژه است كه يك رهبر سياسي را در نزد مردم از يك فرد عادي تبديل به يك فرد استثنايي و غيرقابل تكرار مي‌كند و موجودي است كه مردم يك نوع خويشاوندي با او در خود احساس مي‌كنند و يك نوع جذابيت را در كنش و رفتار او مي‌بينند كه شايد دليل آن را ندانند و گاهي اين كاريزما ريشه در سنت‌هاي مشترك مردم و رهبران دارد كه قبلاً توضيح داديم گاهي ريشه در ويژگي‌هاي شخصي خود رهبر دارد گاهي به خاطر رهبري‌هاي استثنايي و موفقيت‌هاي آن شخص است گاهي به خاطر اشتراك معنوي و روحي و اعتقادي بين رهبران و مردم است. ولي به هر صورت همه اينها ممكن است باشد ولي ممكن است هيچ‌كس نداند چرا اين كاريزما در ذهن اينها جذابيت دارد.

رهبران كاريزماتيك مثل امام خميني يا گاندي رهبراني هستند كه ويژگي‌ها و جذابيت‌هاي شخصي آنها در دل مردم جايگاه خاصي دارند و گاهي گفته مي‌شود كه اين ويژگي‌هاي پيونددهنده در واقع تمام آن ويژگي‌هاي فرهنگ رواني و تاريخي يك ملت است كه در يك فرد بازتاب پيدا مي‌كند.

رهبران كاريزما رهبراني هستند مانند آينه كه وقتي به آن نگاه مي‌كنند خودشان را در او مي‌بينند و با او احساس قرابت و آشنايي و همبستگي مي‌كنند.

ما رهبراني مثل هيتلر يا موسوليني داريم كه مردم كشورهاي آنها نسبت به آنها تعلق بسياري داشته‌اند. ولي مثلاً ممكن است در آينده قضاوت‌ها در مورد آنها متفاوت شود و البته فقط داشتن كاريزما كافي نيست كاريزما هميشه يك رابطه دوسويه است بين مردم و بين حاكمان يا فرماندهان كاريزماتيك.

بنابراين كاريزما انعكاس روان فردي مردم افراد جامعه و روح كل يك جامعه در يك فرد يعني كاريزما است و ممكن است اين ويژگي‌ها را پيدا كند.

نظريه‌هاي خاستگاه دولت

نظرات متفاوتي داده شده است و بعضي نظريات پسين مي‌باشد يعني اينكه بعد از سالها و هزاران سال از تاريخ بشر گذشته افرادي گفته‌اند كه يك نظريه الهي در مورد دولت وجود دارد (خاستگاه الهي دولت) اما بعضي نظرات را متفكرين سياسي ابداع و گسترش داده‌اند. در ذيل به برخي از نظريه‌هاي خاستگاه دولت اشاره‌مي‌شود و هم‌چنين نظريه قرار اجتماعي را به اختصار شرح خواهيم داد:

1ـ نظريه خاستگاه الهي

2ـ نظريه حقوق الهي شاهان

3ـ نظريه زور

4ـ نظريه ژنتيك (نظريه‌هاي پدرسالاري و مادرسالاري)

5ـ نظريه طبيعي ارسطو

6ـ نظريه قرارداد اجتماعي

ـ نظريه قرارداد اجتماعي

بسيار مهم مي‌باشد كه عمده تفكرات ناشي از اين نظريات در شكل‌گيري دولتهاي مدرن تأثير داشته است و هنوز هم مورد استفاده قرار مي‌گيرد. در اين نظريات اصول مشترك وجود دارد كه به آنها اشاره مي‌كنيم:

در اين نظريات ايده‌اي وجود دارد مبني بر اينكه دولت به طور طبيعي وجود ندارد و عقيده ندارند دولت از حمايت‌هاي فوق بشري بوجود آمده است از طرف ديگر مثل ارسطو معتقد نيستند دولت يك پديده طبيعي است و انسان درون اين پديده طبيعي به دنيا مي‌آيد.

اما نكته ديگري كه است بنا به اين فرض اينكه دولت به طور طبيعي وجود نداشته آنها معتقد به يك وضع طبيعي بدون دولت هستند.

ولي در نظريه قرارداد اجتماعي قبل از دولت شرايطي بودكه به قدرت الهي حكومت مي‌كرده و نه قدرت طبيعي و پيش از آن انسانها دولت نداشتند و به اين مي‌گويند وضع طبيعت و يا دو اصطلاح بكار مي‌برند.

مسأله ديگر اين است كه در اين نظريه دولت نتيجه نياز و تلاش انسانهاست. كه دلايلي نياز به او را احساس و او را به وجود مي‌آورند و اين بوجود آوردن دولت براساس يك قرارداد صورت مي‌گيرد و بوجود مي‌آيد.

اما قابل ذكر است كه بحث وضع طبيعي كه پيش از دولت وجود داشته به اين معني نيست كه انسانها عملاً با هم جمع شده‌اند و دولت را در يك زمان خاصي بوجود آوردند كساني كه نظريه قرارداد اجتماعي را مطرح كردند مثل لاك و روسو و هابز در يك زمان خاصي اتفاق افتاده بلكه چون مي‌خواستند نظريه خود را توضيح دهند. يك بحث نظري مطرح كردند مثلاً مطرح كردند زماني بودكه دولتي وجود نداشته و اما اگر او را بپذيريم بايد به اين سؤال پاسخ دهيم چگونه دولت بوجود آمده است براي توضيح اين امر وضع طبيعي را براي توضيح قرارداد ذكر مي‌نمايند. و اين نظريه حدود بيش از هشتصد، نهصد سال سابقه دارد.


نظريات هابز، لاك و روسو

 

نظريات هابز

توماس هابز از متفكران قرن 16 و 17 در كتاب خود به نام لوياتان در سال 1651 منتشر كرد كه او بشدت تحت تأثير بدبختيهاي برخاسته از جنگ داخلي انگلستان بود و فكر مي‌كرده كه اگر يك پادشاه مقتدر در انگلستان باشد مي‌تواند آن را از آشوب نجات دهد.

ـ طبيعت بشر: هابز نظر خود را با تحليلي از طبيعت بشر آغاز كرد. او انسان را موجودي خودپرست و خودمحور ميدانست. انسان موجودي تنهاست، زيرا كه جهان او را از جان ديگر موجودات متفاوت كرده است. لذت و آرزوهاي خاص خود را دارد و به هيچ نظم، اخلاقي يا سياسي تعلق خاطر ندارد. برخلاف ديگر موجودات زنده، داراي عقل است و قوه تعقل انسان را از جانوران متمايز مي‌كند. انسان انگيزه يا غريزه برتري‌جويي دارد اين انگيزه انسان را به رقابت با هم براي كسب ثروت، دانش، افتخار مي‌كشاند. خلاصه مبارزه‌اي براي قدرت در او وجود دارد. نفرت و حسد، كوشش براي مطيع كردن ديگران در نهاد اوست. او طبيعت انسانها را از لحاظ قواي بدني و ذهني چنان برابر آفريده كه هيچ‌كس نمي‌تواند مدعي باشد چيزي دارد كه ديگران ندارند. از نظر هابز انسانها تفاوت اساسي با هم ندارند هر انساني ممكن است در يك ويژگي برتر از ديگران باشد و فردي باهوش‌تر و ديگري قدرت بدن بيشتري داشته باشد كه در مجموع همه آنها با هم برابر هستند.

ـ وضع طبيعي: در پيش زمينه طبيعت بشري،‌هابز نظري تيره و تار از وضع طبيعي، كه انسان پيش از تكوين و پيدايش دولت در آن زندگي مي‌كرد، ارائه مي‌دهد. نظر او اين است كه زندگي انسان در وضع طبيعي،‌وضعيتي بالقوه جنگي بود. اين وضع جنگ همه با همه بود. انگيزه همگان اين بودكه به هر طريق ممكن راحتي يا امنيت خاص خود را به دست آورند. در نتيجه در تلاش براي كسب هر چه بيشتر قدرت، هر كس در معرض خطر كشته شدن به دست ديگري است. بنابراين در وضع طبيعي زندگي انسان در تنهايي، بينوايي، ددمنشي و به كوتاهي مي‌گذشت، هر انساني دشمن انسان ديگر بود. انسان گرگ انسان بود. هيچ دركي از درست و نادرست، عدالت و بي‌عدالتي وجود نداشت. قاعده زندگي تنها اين بود كه هر كس هر چه مي‌تواند بدست آورد و تا هر زمان كه مي‌تواند آن را براي خود حفظ كند. قانون زور حاكم بود.       زور و حيلهگري دو فضيلت اصلي این  دوران بود.

هابز معتقد بود در آن دوران هيچ پيشه و هنري، زراعتي، فعاليت دريانوردي، هيچ كالايي كه بتوان از دريا وارد كرد، هيچ ساختمان بزرگي، وسيله‌اي برا ي حركت دادن تاريخ، هيچ نوشته‌اي وجود نداشت . از همه بدتر ترس و خطر دائمي مرگي وحشتناك هميشه وجود داشت.

سه علت اصلي سبب ايجاد چنين شرايطي براي وضع طبيعي عبارت بود از: رقابت، ترس و افتخار.

 

خلاصه  وضع طبيعي از نظر هابز:

1.     انسان موجودي اجتماعي نبود

2.     خواستهاو آرزوهاي انسان سيريناپذير بود.

3.     خودپرستي و احساس ناامني انسان، او را واداشت جنگي بيپايان با همنوعان به راه اندازد.

4.     انسان در شرايط تنهايي، بينوايي، پستي، ددمنشي و به كوتاهي ... زندگي ميكرد.

5.     صلح و امنيت وجود نداشت و جان انسان هميشهدر خطر بود.

ـ قرار اجتماعي: انسانها براي دست يافتن به يك زندگي امن، درصدد برآمدند از اين اضطراب و ناامني بيرون بيايند. ترس احتياط را برمي‌انگيزد و عقل ايجاب مي‌کند قاعده‌هايي معين شود تا صلح و امنيت بدست آيد. اين قاعده‌ها را هابز قوانين طبيعت ناميد. به گمان او هر فردي بنا به عقل خود از حق فردي خود براي رسیدن  به حق جمع گذشت و همه به هم مي‌گفتند من حق حكمراني خود را به اين شخص، يا به اين مجمع اشخاص مي‌دهم و او يا آن را مجاز مي‌گرداند به شرط آنكه توهم حق خود را به او واگذاري و همه اقدامات او را مانند من مجاز بداني.

از نظريه قرار اجتماعي هابز مي‌توان به موارد زير اشاره كرد:

1.     حاكم طرف قرار اجتماعي نيست. حاكم نميتواند قرار را بشكند و هيچ يك از اتباع نميتوانند از تكليف خود سرباز زنند.

2.     هرگونه نافرماني اتباع نادرست و عادلانه است كسي كه از حاكم نافرماني كند مجازات ميشود.

3.  قرار اجتماعي الزامآور و غيرقابل فسخ است. يعني همه اقدامات حكمران را مجاز بشمارند در غير اين صورت هلاك ميشوند.

4.     اتباع فقط از حقوقي كه حكمران اجازه داده است ميتوانند برخوردار شوند.

5.     حكمران قوانين را تدوين و به اجرا ميگذارد درباه مسائل عمومي هم تصميمگيري ميكند. فرمان حكمران قانون است.

6.  به عقيده هابز يك قرار اجتماعي وجود دارد و آن اينكه مردم ميان خود گذاشتند تا يك نفر را فرمانروا كنند هيچ قراري بين مردم و حاكم گذاشته نشد و بنابراين اين قرار يك جانبه است.

7.     قدرت حكمران مطلق و غيرقابل انتقال و تفكيكناپذير است. بنابراين قدرت حاكميت قدرت برتر و اساس جامعه است.

8.     براندازي حكومت به معني انحلال دولت است زيرا از نظر هابز ميان دولت و حكومت تفاوتي وجود ندارد.

در نتيجه هابز كوشيد كه پادشاه مقتدر را با قدرت سياسي نهايي با مردم آشتي دهد.

مردم به خاطر خود همه حقوق خود را واگذار كرده‌اند.

اگر اين واگذاري بدون هيچ قيد و شرطي انجام شده پس ديگر نمي‌توانند آن را لغو كنند.

قدرت حاكم بيشتر از قدرت هر يك از اتباع است و جلال و افتخارش هم بيشتر است.

هابز به مكتب فردگرايي تعلق دارد و معتقد است كه فرد حق دارد براي حفظ خود بكوشد. فرد در جامعه مدني هم آزاد است. سكوت قانون، يعني بهره‌مندي انسان از آزادي.

 

نقد نظريات هابز

از چند جنبه نظريات هابز مورد انتقاد قرار گرفته از جمله:

1.  تحليل او از طبيعت بشر نادرست است. اين نظر هابز كه خودپرستي يگانه محرك عمل انسان است با واقعيت‌هاي شناخته شده منطبق نيست. انسان موجودي اجتماعي است و جامعه بشري از همان زمان كه انسان پديدار شد وجودداشته است. طبيعي است كه انسان نمي‌تواند در تنهايي و انزوا زندگي كند. حس همكاري و همدردي با همنوعان در او برانگيخته است. پس تحلل هابز از طبيعت بشر يك جانبه است.

2.  رابطه عقل وغريزه يا چگونگي تأثير عقل بر غريزه روشن نيست. قبل از آنكه دولت تشكيل شود انسان طبيعي به صورت غيرعقلايي تصوير شده اما به هنگام تأسيس دولت موجودي محاسبه‌گر معرفي شده است. حسابگري نشان مي‌دهد كه انسان در به اصطلاح وضع طبيعي اگر اصلاً وجود مي‌داشت غيرعقلايي يا خودخواه نبوده است. اگر چنين بود نمي‌توانست درباره ورود به جامعه جديد فكر كند. اگر بگوييم انسان از آغاز به قدر كافي عاقل بوده كه به تشكيل حكومت تن در دهد، پس نبايد هرگز بدون حكومت به سر برده باشد.

3.  نظريه هابز غيرتاريخي است. وضع طبيعي هابز كه در آن زندگي چنان نكتب‌بار بوده هرگز در تاريخ وجود نداشته است. انسان هيچ وقت بدون نوعي سازمان اجتماعي زندگي نكرده و هيچ تاريخي وجود ندارد كه نشان دهد دولت در دوره خاصي از تاريخ از قراري كه مردم وحشي ميان خود گذاشتند پديدار شده باشد.

4.  نظريه هابز از لحاظ حقوقي هم نادرست است. بنابر حقوق، يك قرارداد ميان دو طرف بسته مي‌شود و نمي‌تواند يكطرفه باشد اما در نظر هابز قرار اجتماعي فقط يك طرف داشت يعني مردم و حكمران طرف ديگر اين قرار اتماعي يا قرارداد نيست.

5.  این نظریه توان تفاوت گذاشتن ميان دولت و حكومت را ندارد. همان طور كه مي‌دانيم دولت و نه حكومت داراي حاكميت است. حكومت تنها اختياراتي را دارد كه قانون اساسي كشور به آن داده است و تغيير آن هم به معني مرگ دولت نيست. اما هابز نتوانست تشخيص دهد كه وجود قدرت تام لزوماً به معناي اقتدار مطلق اشخاص خاصي نيست كه آن را اعمال كنند.

6.  درك هابز از حقوق طبيعي هم آشفته است. حقوق طبيعي هم غريزه حيواني را در بردارد و هم دركي اخلاقي و او به تناسب و بسته به مورد از هردوي آنها بهره مي‌گيرد. اين اصطلاح را آشكار تعريف نمي‌كند و هر گاه لازم باشد فرصت‌طلبانه زمينه بحث را تغيير مي‌دهد.

7.  هابز نتوانست نظريه حاكميت سياسي را بشناسد. او نظريه حاكميت حقوقي را مطرح كرد اما تشخيص نداد كه در وراي حاكميت حقوقي و برتر از آن اين حقيقت نهفته است كه يك حکمران سياسي يا ارده مردم وجوددارد. اگر فرمانروايي به خير عموم حكم نراند، مردم مي‌توانند او را عوض كنند و تغيير فرمانروا به معني فرو افتادن به وضع طبيعي هابزي نيست.

8.   نظريه هابز آزادي فرد راناديده مي‌‌گيرد و او را  زير اراده حكمران قرار ميدهد. در واقع نظريه هابز دريچه‌هاي استبداد را مي‌گشايد و بنياددولت اقتدارگرا را مي‌گذارد.

 

ارزش نظريات هابز

با اين همه نبايد اهميت هابز را ناديده شمرد. لوياتان هابز يكي از مهم‌ترين و اصلي‌ترين نوشته‌هاي علم سياست بود. درستي تاريخي وضع طبيعي براي هابز اهميت نداشت. هدف او تاريخ نبود بلكه تحليل بود. نظريه او به طور كلي پيوسته رشد يافت. كتاب او نخستين بيانيه حاكميت در تاريخ انديشه سياسي انگلستان است. نوشته او نخستين بيان معقول دكترين حاكميت نيز بود. او روند تابعيت كليسا از قدرت سياسي را كه با مارسيليو پادوآ آغاز شده بود به پايان رساند. حقوق را از اخلاق جدا كرد و نظري قضايي از حقوق مطرح كرد. هابز ما را به شناخت ضرورت بنيادي حكومت قوي و نیز امنيت قادر كرد. لوياتان در تورات به نام تمساحي بزرگ است كه بر روي خاك نظير او نيست بر همه  چيز بلند نظر مي‌افكند برجمع حيوانات سركش پادشاه است برخي از حيوانات زيردست لوياتان بر اثر غرور مي‌كوشند تا مقام او را غصب كنند ولي مغلوب مي‌شوند. در واقع هابز لوياتان را وسيله‌اي براي تضمين امنيت زندگي افراد مي‌داند. خير و صلاح فرد توجيه‌گر قدرت دولت است. در واقع هابز به طور كامل سودمندگرا و فردگرا است.

درخشش هابز در اين واقعيت است كه نظريه قرار اجتماعي ـ ابزار ليبراليسم اوليه را به بخشي از استبداد نامحدود و مطلق در زماني برگرداند كه زمينه‌هاي استبداد به سرعت از بين مي‌رفت. علاوه بر آن او به استبداد و سكولاريسم پايه‌اي علمي داد و به نظريه الهي خاستگاه دولت ضربه جدي وارد كرد.

 

نظريات جان لاك

جان لاك از متفكران غرب 16 و17 ميلادي در تاريخ انديشه سياسي انگلستان چهره برجسته‌اي است او از نهضت پادشاهي محدود يا مشروطه در انگلستان حمايت و از حق مردم براي عزل پادشاه در صورتي كه مستبدانه رفتار كند پشتيباني كرد. كتابي تحت عنوان دو رساله حكومت نيز متعلق به اوست.

ـ وضع طبيعي: انسان يك موجود عاقل، فهيم، مهربان و هماهنگ با طبيعت است. انسان در وضع طبيعي در هماهنگي با طبيعت زندگي مي‌كرده است. و آزادي كامل داشته است و از نظر آقاي لاك هميشه انسانها در وضع طبيعي برابر بوده‌اند. و در جنگ همه عليه همه نبودند و زندگي آرامي داشتند منتها قانون طبيعت بر انسانها حاكم بود.

اما لاك معتقد به دو حق است كه آن حقوق با انسانها زاده مي‌شوند و لاك مي‌گويد يكي حق مالكيت و يكي حق آزادي وجود حق طبيعي انسانهاست. و صرف انسان بودن دارای حق آزادي و حق مالكيت هستند ودر واقع اين دو يكي هستند. انسانها آزادند و بنابراين چون آزادند، آزادانه كسب و كار و كوشش مي‌كنند و بنابراين بايد آزاد باشند تا از نتايج كارشان بهره‌مند شوند. و هر آنچه از ثروت و امكانات دنيوي بدست مي‌آورند آزادانه مصرف مي‌كنند. و كسي حق ندارد اين حق را از آنها بگيرد.

از نظر لاك كه پدر همه ليبرال‌هاي ديروز و امروز هست مالكيت يك امر بسيار مقدس است همان‌گونه كه ليبرال‌ها بيشتر آزادي را در آزادي مالكيت و كسب و كار و كسب ثروت و درآمد مي‌دانند و اگر به آزادي سياسي هم بپردازند به اين دليل است كه هر انساني حق دارد در شرايطي زندگي كند كه بتواند مالكيت خود را افزايش دهد و از محصول مالكيت خودش آزادانه مورد استفاده قرار دهد.

اما مشكل چه بوده كه علي‌رغم وضع خوب همه در وضع طبيعي تمايل به تشكيل دولت بوجود آمده است. آقاي لاك مي‌گويد چون در وضع طبيعي حقوق و تكاليف انسانها به طور دقيق روشن نبوده، انسانها نمي‌توانستند رابطه‌اشان را با هم تنظيم كنند. در واقع هيچ داور نهايي كه بگويد چه كسي كار خوب كرده و چه كسي فساد و تبهكاري كرده و چه كسي حقوق ديگران يا مالكيت ديگران را نقض كرده وجود نداشته است.

بنابراين از نظر لاك هم انسانها پيوسته در حالت هول و ترس زندگي مي‌كردند و نمي‌دانستند رابطه خود با ساير انسانها را بر چه اساسي تنظيم كنند. بنابراين هر رابطه موردي بوده است و لاك معتقد بود وضع طبيعي را فساد و تبهكاري بعضي انسانهاي منضبط آشفته مي‌كرد. بنابراين با وجود آزادي انسان ترس و خطر در زندگي آنها بوده است و نياز به يك داور آگاه بي‌طرف و منطقي كه بتواند از حقوق و آزادي‌ها  مالكيت انسانها دفاع كند و تنها چيزي كه وضع دولت را از وضع طبيعي بهتر مي‌كند نظم و قانون است و اين نظم و قانون براي حفظ دو حقوق اصلي وضع طبيعي شامل حق آزادي و حق مالكيت مي‌باشد و به همين ترتيب لاك با اين كه از دولت دلخوشي نداشت و علاقمند به وجود دولت نمي‌باشد مانند همه ليبرالها كه معتقدند حكومت يك ذره آن هم زياد است و حكومت هر موقع تشكيل شد هميشه در معرض تبديل به لوياتان مي‌باشد براي اينكه اين كار اتفاق نيفتد لاك پيشنهاد مي‌كند كه انسانها يك حكومت كوچك فقط با نيروي قضايي و اجرايي كوچك تشكيل بدهند تا فقط مواظب نظم و قانون باشند. مقررات حقوق و تكاليف مردم را مشخص بكنند. به اين ترتيب قوانين به صورت روشن تدوين و تنظيم و اعلام و اجرا مي‌شوند و قوه اجرايي به نام دولت براي اجراي آن بوجود مي‌آيد و اگر اختلافات بين مردم افتاد نظام قضايي اختلافات را بين مردم رفع و رجوع بكند.

ـ ماهيت قرار اجتماعي: بنابراين قرارداد اجتماعي يك سري مشكلات بيمارگونه كه در وضع طبيعي وجود داشته برطرف مي‌كندولي نبايد جامعه را از وضع طبيعي خيلي دور كند و اگر هر دولتي حق آزادي و مالكيت مردم را رعايت نكند مورد قبول لاك قرار نمي‌گيرد. به همين دليل لاك برخلاف هابز معتقد است كه  باید به دولت هميشه با شك و ترديد  نگاه كرد. و انسانها مواظب باشند دولت به آزادي و حق مالكيت و ساير حقوق آنها تجاوز نكند.

جمله مهم لاك مي‌گويد هر كسي كه اختيار وضع قانون يا قدرت برتر جامعه سياسي را دارد بعضي همان دولتي كه بر اثر قرارداد اجتماعي بوجود آمده مكلف است طبق قوانين مصوب و ثابت كه براي مردم اعلام شده و نه با احكام موقتي خود ساخته حكومت كند و قاضياني بي‌طرف و عادل بنا به آن قوانين راجع به اختلافات تصميم بگيرند و نيروي جامعه را در داخل كشور فقط براي اجراي چنين قوانين و در خارج براي ممانعت و يا جبران آسيب‌هاي خارجي و تأمين امنيت جامعه از هجوم و تاخت و تاز‌ها بكار ببرد و همه اينها بايد با هدف صلح و امنيت و خير عمومي مردم انجام پذيرد. بنابراين از نظر هابز دولت نگهبان است و يك داروغه‌اي است كه مردم به آن پول و حكم مي‌دهند كه فقط در حدي كه حقوق و تكاليف انسانها را رعايت بكند و صلح و امنيت جامعه را حفظ كند بايد به آن اجازه فعاليت داد و بيش از او با قوانين سخت جلوي هرگونه تسلط‌جويي و زياده‌خواهي بر مردم را از دولت بگيرند و از تبديل آن به لوياتان جلوگيري نمايند.

از نظر لاك دولت يك شر لازم است يعني لاك مي‌گويد اصلاً وجود دولت شر است و ايكاش انسانها در وضع طبيعي باقي مي‌ماندند ولي چون امنيت و آسايش و حقوق آنها خدشه‌دار مي‌شود حالا كه ناچارند دولت را بر اثر يك قرارداد بوجود بياورند پس بايد همه جوره آن را دربند بكشند تا از حد و حقوق و مقرراتي كه فقط براي حفظ امنيت و صلح لازم است تجاوز نكند.

·   از نظر لاك حكومت يك قيوميت است، و اگر نتواند حقوق مردم را حفظ و از آن حراست كند و از عمل به خير عمومي باز بماند، مردم حق دارند آن را براندازند و حكومت جديدي برپا دارند.

·   حكومت مبتني بر رضايت مردم است، و همه حكومت‌ها بايد در عمل چنين باشند. حكومت بايد مشروط و مقيد باشد و در آن انسانها حكمراني قانون را مي‌پذيرند.

·   اگر حكومت در خدمت خير مردم نباشد، اگر مبتني بر رضايت آنها نباشد، اگر مشروط نباشد، اگر از اقتدار خود تجاوز كند يا اگر از خدمت به هدفهايش باز بماند، به طور مشروع مي‌توان آن را برافكند.

·   اقتدار حكمران فقط محدود به مقصودي است كه براي او در نظر گرفته‌اند از اين رو شكل حكومت بايد محدود و مشروط باشد.

ولي هابز معتقد بود وقتي لوياتان بوجود آمدند ديگر هيچ‌كس بر او كنترل ندارد و هيچ مسئوليتي در برابر هيچ كس ندارد وقتي دولت حاكم شد انسانها حق اعتراض و اطاعت نكردن و براندازي دولت را ندارند اما لاك مي‌گويد حكومت مشروط است و فقط با رضايت مردم و تا زماني كه خير عمومي را انجام دهد مي‌توانند پابرجا باشند وگرنه مردم مي‌توانند او را براندازند.

و لاك مانند كوتوله‌هاي گاليور مي‌گويد دولت را بايد بسته نگه داشت چون از دولت مي‌ترسد چون مي‌گويد ممكن است دولت با تبديل به لوياتان آزادي و حقوق مردم را زيرپا بگذارد. به همين دليل معتقد است كه دولت هم مشروع است و هم منفور و شري است كه انسانها به آن نياز دارند و بايد خيلي مواظب آن باشند كه مبادا شورش كنند و مانند لوایاتان به جان مردم بيافتند. و نظر لاك با خوش‌بيني به طبيعت و ذات بشر همراه است و چقدر با بدبيني به دولت برخلاف هابز كه با بدبيني شديد به ذات بشر دارد و خوش‌بيني به دولت كه زماني كه دولت بوجود آمد بهرحال لازم است و همه بايد از او اطاعت كنند و اصل حكومت و دولت است.

 

نقد نظريات جان لاك

درباره قرار اجتماعي لاك، داوريهاي گوناگوني صورت گرفته است.

اول، به گفته ساباين بزرگترين ضعف فلسفه لاك در همه شاخه‌ها اين بود كه هرگز به تبيين اصول اوليه نپرداخت. شايد عقل سليم او، او را از زبان‌بازيهاي جدلي كنار برد. اما در آخر تحليل نامناسبي را مسلم دانست و فرضيه‌هايي را تركيب نمود كه تجزيه و تحليل نشان داد ناسازگارند. با وجود سادگي ظاهري، فلسفه او در واقع تركيبي از اصول ناسازگار است. او هرگز اصولي را كه به طور عمده به ارث برد با مراقبت كافي نسنجيد. به واقعيت‌ها بسيار حساس است و در تلاش براي روبروشدن با آنها به طور مطلق صراحت دارد.

دوم، نظريه حاكميت لاك مغشوش است. لاك، تفاوت بين اجتماع به مثابه يك تراكم اجتماعي به مثابه يك هيئت سياسي را به روشني تشخيص نداد. او از ياد برد كه حاكميت در مفهوم حقوقي به هيئت سياسي يا دولت مربوط است نه اجتماع.

 

در مقام مقايسه بين هابز و لاك

هابز بدون شناخت وجود و قدرت حاكميت سياسي،‌نظريه حاكميت حقوقي را عرضه داشت.

لاك نيروي حاكميت سياسي را شناخت اما شناخت مناسبي از حاكميت حقوقي به دست نداد.

لاك از ماهيت و جايگاه حاكميت نظر روشني نداشت گاه از قدرت عالي مردم يا اجتماع سخن گفت و گاه قدرت عالي را به قوه قانونگذاري منصوب كرد.

سوم، لاك رضايت مردم را مطرح كرد. هر حكومتي مي‌تواند به طور مشروع مدعي باشد كه بر رضايت مردم مبتني است اما هيچ يك از حكومتهاي پادشاهي وديكتاتوري بر رضايت حكومت شوندگان مبتني نيستند. نظر او در مورد آنچه از قرار اوليه حاصل مي‌شود روشن نيست. لاك نهاد حكومت را حادثه‌اي بسيار كم اهميت تراز قرار اوليه‌اي مي‌داندكه جامعه مدني را مي‌سازد.

 نظریه لاك بيشتر يك نظريه انقلاب است تا نظريه حكومت زيرا مردم را مجاز مي‌دارد بر حكمران بشورند. او تشخيص نداد كه انقلاب، هر چند كه ممكن است مطلوب باشد هرگز نمي‌تواند قانوني باشد.

چهارم، لاك فرد را در مقابل دولت قرار مي‌دهد. از نظر او دولت تراكم افرادي است كه بنا به هدفهاي خاصي گرد هم آمده‌اند اما آزادي اوليه خود را حفظ كرده‌اند از اين رو دولت تا حد يك شركت با مسئوليت محدود تنزل دارد.

پنجم، او از آزادي دفاع مي‌كند اما همراه با برابري و از شناخت رابطه ميان اين دو ناكام مي‌ماند.

 

ارزش نظريات جان لاك

سهم و اهميت او در انديشه سياسي زياد است در واقع نمايانگر پيشرفت بزرگي در انديشه سياسي است. او با اصرار بر اينكه اقتدار حكومت بايد بر بنياد رضايت مردم باشد، اجتماع منبع مشروع قدرت سياسي است، اختيارات پادشاه محدود است، هدف عمده حكومت كمك به مردم است نه فنا كردن زندگي آنها و اينكه اگر حكومت از اقتدار خود تجاوز و تخطي كند يا خير عمومي را ناديده گيرد بايد در برابر آن مقاومت كرد پايه دولت ليبرال و مشروطه را برنهاد. نظريه او در نهادهاي سياسي آمريكا و فرانسه به اوج رسيد و دفاع او از مالكيت و آزادي كسب و بهره‌مندي از مالكيت تأثير زيادي در اين كشورها گذاشت.

از نظر ساباين صميميت لاك، اعتقادات اخلاقي و اعتقاد راستين او به آزادي و حقوق بشر و ... او را سخنگوي انقلاب طبقه متوسط كرد. روح دروني فلسفه سياسي او براي فلسفه سودمندي‌گرا به ارث ماند. به ليبراليسم، شناخت حقوق فردي و اعتقاد بر اينكه حكومت براي خير مردم مي‌باشد، اعتقاد داشت.

 

جلسه نهم

نظريات ژان ژاك روسو

روسو فيلسوف برجسته قرن هجدهم فرانسه است. نظريه قرار اجتماعي خود را در كتاب قرار اجتماعي در سال 1762 منتشر كرد. او بر خلاف هابز و لاك هيچ هدف فوري از نوشتن كتاب خود نداشت. به گفته مورلي او درباره وضع طبيعي و قرار اجتماعي سخن گفت صرفاً بدين خاطر كه ديگران درباره آنها مي‌انديشيدند و سخن مي‌گفتند. و گمان نمي‌كرد كه قرار اجتماعي در عمل واقع شده باشد. او علاقه‌مند بود كه بگويد چگونه دولت مي‌تواند بر بنيادهاي اخلاقي بازسازي شود. او نوشت انسان آزاد زاده شده است اما همه جا در بند است: بسيارند كساني كه خود را ارباب ديگران مي‌پندارند اما بيش از آنها برده‌اند. روسو در قرار اجتماعي، عليه سنت فلسفه مبتني بر عقل و تجربه شوريده بود.

دولت برحسب يك قرارداد جمعي به وجود آمده است. روسو پس از مشخص شدن ماهيت جهان و انسان به ماهيت اجتماعي مي‌رسد.

انسان داراي دو غريزه است:

-       صيانت ذات: خودخواهي كه منجر به بقاي فردي مي‌شود.

-       ديگردوستي: همدردي واحساس خيرخواهي منجر به تداوم زندگي جمعي مي‌شود.

هم به سود فرد است و هم به سود جامعه

 

به نظر روسو:

انسان ذات خوبي دارد و ماهيت آن خير و نيكي است و دائماً در حال توازن بين خودخواهي و ديگرخواهي است و انسان نيروي ديگري دارد به نام وجدان اخلاقي.

انسان از يك طرف موجود اخلاقي است و از يك طرف موجود عقلاني است. موجود اخلاقي ¬ موجود عقلاني

 

شباهت بين روسو،‌هابز و لاك

هر سه به وجود وضع طبيعي معتقدند.

 

تفاوت بين روسو،‌هابز و لاك

روسو معتقد است وضع طبيعي يك وضع مطلوب است و خروج انسان از وضع طبيعي يك وضع نابهنجار مي‌باشد و بهترين آرمان براي انسان اين است كه به وضع طبيعي بازگردد. ولي هابز و لاك معتقدند كه وضع طبيعي اگر خوب بود انسان از آن خارج نمي‌شد. پيدايش دولت باعث بدبختي انسان‌ها شد.

 

اراده عمومي General will

اراده عمومي يعني اراده همه مردم عضو جامعه / اراده اكثريت عبارت است از رأي و نظر مردم و از نظر روسو اراده عمومي با اراده همگاني و اراده اكثريت متفاوت است.

و اما تعريف اراده عمومي: اراده مبهم و بيان نشده جامعه كه از اراده و خواست فردي فراتر مي‌رود و خير افراد اجتماع در آن نهفته مي‌باشد، اين اراده توسط حكمرانان و حاكمان بيان مي‌شود.

اراده عمومي خواست وخير همه مردم در آن نهفته است واز طريق حكمران اجرا مي‌شود و خواست حكمران همان اراده عمومي است حتي اگر اين انعكاس از اراده عمومي با خواست اكثريت مغاير باشد. اراده عمومي هميشه از خطا مصون است.

 

ويژگي‌هاي اراده عمومي

1.     اراده عمومي نمايانگر اراده خاص انسان يعني نمايانگر آگاهي عمومي از خير عمومي و مشترك است.

2.     اراده عمومي حكمران است.

3.     تنها داور منافع عمومي است.

4.     قابل انتقال و تجزيه‌ناپذير است.

5.     در هدفها و در اساس نيز عمومي است.

6.     اراده عمومي، اراده اجرايي نيست، اختيارات اجرايي بر عهده حكومت است، اراده اجرايي اهميت فردي دارد.

7.     اراده عمومي خطاناپذير است.

8.     اراده عمومي مفهومي كيفي است نه مفهومي كمي.

9.     اراده عمومي ابدي است.

10.                        هماهنگي عملي فرد با اراده عمومي به معني آزادي راستين اوست.

 

نقد نظريه روسو

1.     ابهام در مفهوم اراده عمومي و وجود تناقضات بسيار در اين مفهوم

2.     استبدادي بودن دكترين اراده عمومي

3.     تعريف منافع عمومي در مفهوم اراده عمومي روسو مبهم است.

4.     تفاوت گذاردن بين اراده عمومي و اراده فردي دشوار است.

5.     قائل نبودن تفاوت بين جامعه و دولت از نظر روسو.

 

دلايل ارزشمند بودن نظريه روسو

1.     مردم حكمران هستند.

2.     الهام‌بخش جنبش‌هاي انقلابي شد.

3.     آزادي فردي با اقتدار دولت سازش دارد.

4.     پيشگام ايده‌آليسم شد.

5.     تكليف سياسي از تكليف حقوقي به تكليف اخلاقي تغيير داد.

نمونه سؤال : نقد نظريه هابز را نوشته و نقد نوشته، نظريات مقايسه وويژگي‌هاي مشترك نظريه وضع طبيعي چيست و هر كدام را توضيح دهيد و ويژگي‌هاي انها را به طور كامل توضيح دهيد؟

نظريه روسو و ويژگي‌هاي آن را توضيح دهيد و با ساير نظرات مقايسه كنيد و دو مورد از اين نظريات را بنويسيد؟

 

طبقه‌بندي حكومت‌ها

حكومت شكل نهادي و عيني حاكميت است و حاكميت يكي از عناصر تأسيسي دولت است.

 

تقسيم‌بندي حكومت از نظر ارسطو

1.     تعداد و اندازه افراد و طبقات اجتماعي حاكم

2.     خير عمومي

مبناي تقسيم‌بندي ارسطو: دولت‌ها چه قدر بزرگ و كوچك است و اينكه خير عمومي دنبال مي‌شود يا خير.

 

حاكم

خير عمومي

يك فرد

گروه

جمعيت

+

پادشاهي

آريستوكراسي

Aristocracy

پوليتي

Polity

ـ

توراني يا استبداد

(Tyrany)

اوليگارشي

Oligarchy

دمكراسي (نظام فاسد)

حاكم گروهي ـ آريستوكراسي ـ مانند اسپارت / از نظر ارسطو بهترين حكومت ـ پادشاهي

 

نقد نظريه اجتماعي

اين نظريه از سه جنبه تاريخي، حقوقي و فلسفي متفاوت است.

1.     نظريه از لحاظ تاريخي قابل دفاع نيست.

2.     از لحاظ حقوقي قرار اجتماعي هيچ ضمانت اجرايي ندارد.

3.     نظريه قرار اجتماعي از لحاظ فلسفي نيز رد شده است.

ماهيت و هدف‌هاي دولت

نظريه اركانيك دولت: جامعه همانند انسان است پس احكام و ويژگي‌هايي كه يك فرد دارد يك جامعه هم دارد. جامعه مثل انسان از سه طبقه تشكيل شده است:

1.     مافوق ¬ تفكر و عقل و منطق

2.     مياني

3.     پست

 

طبقه‌بندي ليكاك

 

 

طبقه‌بندي دولت از نظر استرانگ

1.     ماهيت حكومت طبق قانون اساسي

2.     ماهيت قوه مقننه : توجه به نظام انتخاباتي ـ ماهيت مجلس بالا ـ كنترل‌هاي عمومي مستقيم

3.     ماهيت خود قانون اساسي (نرم است يا سخت)

4.     ماهيت قوه مجريه (پارلماني است يا غيرپارلماني)

5.     ماهيت قضايي آيا پيرو حاكميت قانون است يا نه؟

طبقه‌بندي شوارز بنرگر

1.     دولت ملي

2.     دولت چند مليتي

-       دولت خانداني

-       دولت ديني

-       دولت مشترك‌المنافع

-       دولت فدرال

-       دولت نيمه فدرال

 

طبقه‌بندي ماكس وبر (اقتدار)

ماكس وبر در طبقه‌بندي حكومت‌ها به مسئله مشروعيت توجه كرد و گفت: ممكن استاعضاي نظام دعوي مشروعيت حكمراني رهبران خود را براساس سه جنبه مورد قبول قرار دهند:

1.     سنت

2.     كيفيات استثنايي شخصي (اقتدار كاريزماتيك)

3.     حالت قانوني

و مي‌گفت هر يك از اين سه مبناي عمده مشروعيت با يكي از سيماهاي خالص يا ناب اقتدار لازم باشد:

1.     اقتدار سنتي

2.     اقتدار كاريزماتيك

3.     اقتدار قانوني

طبقه‌بندي ماكس وبر : حكومت بر پايه رهبري طبقه‌بندي مي‌شود:

1.  حكومت مبتني بر رهبري سنتي ¬ يعني مشروعيت (قدرت و حكومت) يعني اعتقاد به سنت‌ها و نياز به اطاعت ازر هبراني كه اقتدار را طبق سنت‌ها اعمال كنند.

2.  حكومت مبتني بر صفات خارق‌العاده شخصي ¬ كاريزماتيك، فرهي. يعني مشروعيت مبتني بر سرسپردگي و حرمت خاص براي فرد اسثتنايي كه از نظر اصول معنوي و سياسي آن را قبول دارند.

3.     حكومت مبتني بر قانون ¬ قدرت به طريقه قانوني به كار برده مي‌شود.

 

 

سؤال آيا نظام سياسي غلبه دارد بر نظام حاكمان يا حاكمان كه هيچ قانوني آنها را محدود نمي‌كند؟ تفاوت ديكتاتوري در اين است نه در فرد يا تعداد افرادش.

 

ترسيم نمودار مخروط جامعه‌شناختي سياسي

 


                                                                                                     حوزه قدرت سیاسی

 

 


                                                                                                         حوزه عمومی

 

 


                                                                                                           حوزه خصوصی

 

 

 

 

 

-    حوزه خصوصی جنبه محرمانه زندگی است. (فرد به زندگي خود مشغول است و لذت و غم براي خودش است، و گسترده‌ترين قلمرو نيز اين بخش مي‌باشد)

-    حوزه عمومی یعنی زمانی که افراد تشکیل نهاد جمعی را می‌دهند که خارج از حوزه خصوصی است شامل نهادها، احزاب‌، انجمن‌ها و ...

-         حوزه قدرت سیاسی حاكمان و نيروهاي حاكمان در جامعه اعمال قدرت مي‌كنند.

 

طروق از بين بردن حوزه عمومي توسط فاشيسم

فاشيسم يك نوع نظام سياسي است كه سعي مي‌كند حوزه عمومي را كلاً از بين ببرد. از سه طريق اين كار را انجام مي‌دهد:

·        فاشیسم سعی می‌کند با توده مردم تماس برقرار کند در این بین حوزه عمومی ضعیفی وجود دارد و قدرت سیاسی با آن کاری ندارد مانند دیکتاتوری موسیلینی در ایتالیا

·        حکومت فاشیسم حوزه عمومی را کامل در هم می‌شکند مانند هیتلر در آلمان

·   نظام‌فاشيسم يك نوع نظامي است كه مستقيماً با مردم ارتباط برقرار مي‌كرد و بسيار از حمايت مردمي برخوردار بود هم حكومت موسوليني در ايتاليا و هم هيتلر در آلمان به شدت از حمايت‌هاي مردمي برخوردار بودند. در واقع حكومت‌هاي مردمي بودند اما نه دموكراتيك.

 

بحران‌‌هاي سياسي كه سبب پيدايش فاشيسم شد داراي ويژگي‌هاي ذيل است:

1.  وجود بحران پارلمانی که ناشی از بحران نمایندگی حزبی می‌شود، احزاب و گروههای سیاسی نمی‌توانند متحد شوند و از طرفی به تنهایی نیز ضعیف هستند.

2.     حکومت بی ثبات است و مردم از این بی ثباتی به تنگ می‌آیند و به دنبال یک حاکم مقتدر هستند.

3.  شکل دستگاههای اجرایی حکومت تغییر پیدا می‌کند مانند قدرت و نقش پلیس نسبت به دیگر نیروهای مدنی  و قوای سه گانه غیر نظامی افزایش پیدا می‌کند.

4.     زوال قوه قضاییه و قضاوت کردن براساس نوع اراده حاکم

5.     نظام سرمایه‌داری ضعیف

6.     بی‌اعتمادی مردم به رهبران گذشته و دموکراسی برای حل مشکل آنها

نظام‌های کمونیستی اروپای شرقی و شوروی شکل دیگری از نظام های فاشیستی مبتنی بر ایدئولوژی سوسیالیستی بود.

 

 

جلسه یازدهم

دموکراسی : واژه‌ای یونانی است از ریشه کلمه demos  به معنی مردم و cratia  به معنی حکومت کردن گرفته شده است.

حکومت مردمی است که مردم از طریق احزاب و جنبش‌های اجتماعی در حکومت نقش داشته باشند و از ویژگیهای حکومت مردمی این است که حکومت نباید مستقیم با توده مردم در ارتباط باشد 

                                                                                           دموکراسی

حکومت

 

 

 

                                                توده مردم

 

 

 

 

 

 

دو گروه نظریه‌پرداز وجود دارند:

·        دسته اول معتقدند که دموکراسی ریشه در فلسفه و دین مسیحیت دارد. در بعضی از تفکرات مسیحی حضرت مسیح چوپان خداوند است و بندگان خدا همانند گوسفندانی هستند که بوسیله شبان راهنمایی می‌شوند، پس هرجا مسیحیت است عیسی مسیح نیز آنجاست لذا اکثریت مومنان مسیحی معیار حق هستند.

·   دسته دوم از دیدگاه غیرمسیحی و حتی ضد مسیحی به مسئله اکثریت رسیدند و آن اینکه حکومتی تاسیس شود که برای بیشترین تعداد مردم بیشترین خوشبختی را تامین نماید. اکثریت معیار مشروعیت است . جان لاک می‌گوید تنها حکومتی بر حق است که خواسته مردم را تامین کند.

 

دلایل گرایش به بحث اکثریت در نظام سیاسی

1)    معیار عملی به مردم می‌دهد که نظر مردم را بفهمیم.

2)    از آنجایی که امکان اینکه همه مردم از اقدامات خکومت راضی باشند وجود ندارد پس بیشترین مردم سعادتمند و خوشبخت شوند کافی است.

 

انواع دموکراسی از لحاظ تاریخی

·        دموکراسی قدیم (مستقیم): دموکراسی مبتنی برمشورت جمعی بود

·        دموکراسی جدید (غیر مستقیم): این موکراسی مبتنی بر رای مردم به نمایندگانشان است. حکومت گروهی از مردم بر مردم منتها به صورت مشروط و موقت یعنی مشروط بر رضایت مردم است و به صورت موقت در بازه های کوتاه مدت.

در دموکراسی جدید در حاکمیت سه نوع قوه داریم :قضاییه، مجریه ، مقننه

تفکیک قوا از ویژگی های اصلی نظام های جدید است  و این سه قوه نسبت به یکدیگر حالت کنترلی دارند.کنترل وتوازن check  & balance این مورد باعث می‌شود از دیکتاتوری جلوگیری شود.

 


ویژگی‌های حکومت دموکراسی

 

شایستگی‌های حکومت دموکراسی

*    منافع مردم حاکم است و بازگشت دیکتاتوری در حد صفر است

*    این نوع حکومت از کارایی زیادی برخوردار است و می تواند رفاه و سعادت دینوی مردم را تامین کند و حق دخالت در زندگی خصوصی مردم را ندارد.

*    در این حکومت فرض بر این است هر کسی یک رای دارد و یک نوع برابری در افراد به روش سیاسی برقرار میشود.

*    مردم می‌توانند دانش سیاسی ،درک اجتماعی و فعالیت اجتماعی خود را افزایش دهند

*    حکومت دموکراسی دارای ثبات است و از خطر انقلاب‌ها در امان است.

*    حکومت فقط ابزاری است در خدمت مردم.

*    تقویت میهن پرستی

 

ناشایستگي‌های حکومت دموکراسی

*    دموکراسی شکل فاسد مردم است و حکومت مردم جاهل است.

*    قدرت پول وثروت که در دموکراسی برابری افراد را بهم می‌زند و قدرت در دست ثروتمندان است

*    دموکراسی فقط با رای چند سال یک بار مردم انتخاب میشود و قدرت در دست چند گروه حاکم مسلط می‌چرخد مانند رییس جمهور آمریکا بوش پدر و بوش پسر

*    دروغین بودن ارزشهای دموکراسی مخصوصا در شرایط بحران و جنگ که بسیار کند عمل می‌کند

*    دموکراسی بسیار پر هزینه است و مبالغ هنگفتی صرف تبلیغات و انتخابات می‌شود.

*    گروهای فشار در حکومت های دموکراسی بسیار زیادند.

*    استفاده نکردن از افراد با استعداددر حکومت دموکراسی

دیکتاتوری اکثریت : به گروه اقلیت ظلم می‌شود.

انتقاد و مخالفت قانونی از قواعد دموکراسی باعث سر زندگی و سالم ماندن دموکراسی می‌شود چرا که باعث بر ملا شدن نقاط ضعف می‌گردد.

دموکراسی باید در زمینه‌های سیاسی و اقتصادی برابری داشته باشد. دموکراسی سیاسی بدون دموکراسی اقتصادی و بالعکس به شکست خواهد انجامید. نظریه‌های strong demo  و deliberative demo  سعی کردند ترکیبی از هر دو دموکراسی اقتصادی و سیاسی را به جامعه ارایه بدهند.

 

پله بی‌سیت : خارج از محدوده سیاسی و قانون اتفاق می‌افتد برای اینکه حاکمان فراتر از قانون اساسی می‌روند. استرانگ عقيده دارد فقط در مسائل سياسي مهم، به طور عمده با هدف ايجاد شرايط سياسي كم و بيش دائمي به كار برده مي‌شود.

·        در چارچوب قانون اساسی نیست.

·        نظم سیاسی جدید به وجود می‌آورد.

·        رجوع به آراي عمومي است

·        يك كشور را ممكن است از حالت دمكراتيك بيرون بياورد.

رفراندم : در مسایل خاصی حکومت می‌تواند به آرا عمومی رجوع کند و نظرخواهی نماید.

·        در چارچوب قانون اساسی است.

·        تصميم‌گيري در مورد موضوعات خاصي دارد.

·        رفراندم نظم سیاسی جدید به وجود نمی‌آورد.

انواع دموکراسی‌های موجود

-         دموکراسی‌های پارلمانی

-         دموکراسی‌های ریاستی

-         دموکراسی‌های مختلط

در دموکراسی‌ها باید بین قوه‌های مقننه، مجریه و قضاییه تعادل برقرار شود.

 

تفکیک قوا

-         قوه مقننه                        باید مستقل باشد

-         قوه مجریه                       باید مستقل باشد و همه قوای اجرایی حکومتی را در دست دارد

-         قوه قضاییه                       باید مستقل باشد و در این سه منطقه قضاوت می‌کند :

بین خود و مردم

                                                                                   بین مردم وحکومت

                                                                                    بین قوای سه گانه

در این بین قوه قضاییه مهمترین و عالی‌ترین قوه است چرا که از کل نظام دموکراسی حفاظت و حمایت می‌کند و تا حدودی اجازه دارد بر آن دو قوه دیگر تسلط داشته باشد.

 

دموکراسی ریاستی:

مردم به قوه‌های مقننه و مجریه رأی می‌دهند ولی به قوه قضاییه رأی نمی‌دهند چون باید کاملا مستقل باشد. از آنجایی که هر دو قوای مجریه و مقننه بطور مستقیم به وسیله مردم انتخاب می‌شوند لذا نمی‌توانند یکدیگر را کنار بزنند. قوای سه گانه از هم منفک هستند.

 

دموکراسی پارلمانی:

در این نظام مردم فقط به قوه مقننه رأی مستقیم می‌دهند، سپس از بین کسانی که در پارلمان رأی آوردند رییس قوه اجرایی انتخاب می‌شود (رییس حزب اکثریت) که نام آن نخست وزیر می‌باشد.

قوه اجرائیه در نظام پارلمانی یک نوع توازن خاصی با قوه مقننه پیدا می‌کند. چون حزب اکثریت در قوه مقننه حضور دارد پس به نحوی قوه مجریه اراده مردم را به اجرا می‌گذارد.